تبليغاتX
 عشق پر زده

عشق پر زده

دوباره باران...!

 

دوباره باران...!

 

و من که در این صدای سحر انگیز

 

محو می شوم

 

و واژه های این ترانه را

 

به یاد می سپارم!

 پ.ن: قطره اشکاتونو تو پست پایینی بریزین لطفا! این یکی واسه گریه کردن نیست! حرف دله و بس!


 

نوشته شده توسط آندرومدا در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت


...

 

دلم عجیب گرفته ... عجیب!

 

عنکبوت ذهنم تارهای در هم می تند

 

و رشته های افکارم گره می خورند

 

سرشار می شوم از التهابی رعب انگیز

 

و از سکوتی که... کاش شکسته می شد

 

...

 

دلگیرم از این آسمان خاکستری

 

که غروب دم، چنگال های بغض گلویش را می خراشد

 

و قطره های خون تراویده از این تهاجم، این گناه نابخشودنی

 

هوای مه گرفته را می آلاید...

 

بیزارم... از آسمانی که گریه نمی کند

 

از بغضی که شکسته نمی شود

 

واز پرنده ای که آرزوی پرواز ندارد...

 

می خواهم بخوابم اما

 

مرا به خوابی ابدی فرو می برد تنفس بی روح زمان

 

خواب بیداری...

 

آیینه ی چشمانم سرخ از خون آسمان

 

من.... در انتظار شکستن این بغض کهنه و تازیانه های رعد

 

و چشم های تیره ام که هنوز، خیره به این اشک های پنهانی

 

در شب خاطراتش یک به یک ستاره ها را می شمارد...

 

باشد که باران ببارد...!

 

پ.ن جدید: امروز بارون عجیبی بارید. این چندمین باریه که آرزوی بارون می کنم و بارون می باره. خوش بختانه تونستم یه دل سیر زیر بارون راه برم. همین!


 

نوشته شده توسط آندرومدا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


تولد سه فرشته!

چهار شنبه ۲۵/۶/۸۸ :

 

دیشب باران عجیبی می بارید... عجیب

 

می توانستم تازیانه هایش را بر تن این زمین خشکیده حس کنم

 

این زمین بی رحم، بی احساس، ...

 

چنان وسوسه انگیز بود که ...

 

...تسلیم شدم

 

چه آرامش بخش است قدم زدن زیر باران، خیس شدن، بوی خاک خیس ...

 

و باران مرا تازیانه نمی زد

 

نوازش می کرد، ترانه می سرود، آرامش می داد...

 

آرام من، این هدیه ی تولد توست

 

هدیه ای از سوی خدا

 

تو  را که از هرجای دنیا که هستی

 

به من فهماندی روز تولد توست ، روز تو، روز آرامش...

 

و این است معجزه ی  نام تو... تولدت مبارک

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پنج شنبه ۲۶/۶/۸۸ :

 

یک هفته ای است برای این روز لحظه شماری می کنم،

 

می نویسم، خط می زنم ...

 

می خواهم همه ی احساساتم را بگنجانم

 

اما نمی شود... واژه ها... ناتوان، سرد

 

اما تو گرم، مهربان، دوست داشتنی...

 

نه!... تو فراتر از همه ی واژه ها

 

تو... بی همتا!

 

کسی که لبخندش یعنی زندگی، نگاهش یعنی مهر

 

و وجودش، همه چیز!

 

کسی آشنا تر از آشنایی ها!

 

بیتای مهربانم، تولد تو آغاز همه ی خوبی هاست

 

بی نهایت شادی ها، نیکی ها، مهربانی ها

 

 تولدت مبارک، نازنین دوست داشتنی!

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

جمعه ۲۷/۶/۸۸

 

صدای پا می آید

 

نه صدای رد پا

 

رد پایی عجیب آشنا...

 

کسی نزدیک می شود

 

کسی که با همه است، در همه است، کنار همه است، ولی...

 

با همه فرق دارد

 

دوست داشتنی تر، لطیف تر، از جنس گلبرگ

 

نه! گلبرگ نه... گل... از جنس گل

 

نه! خود گل... نسترن!

 

نسترن نازنینم، تو سر چشمه ی هنری بی نظیری

 

هنری مخصوص تو

 

امروز هم طبیعت به خاطر تو هنرمندی اش را به رخ می کشد

 

آخر امروز تولد توست، تولدت مبارک!

 


 

نوشته شده توسط آندرومدا در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت